کوروش کبیر
روزی روزگاری یک انسان یک سرزمین

نسل بشریکدیگر را سلاخی میکنند,

بردگان بیگاری می کشند,

حاکمان ظالم بر دنیا حکومت می کنند,

قلم تقدیر می خواهد نام روشنی را در صفحه ی تیره ی روزگار بنویسد,

الهه ی روشنایی می خواهد شهریار روشنایی را حکمران زمین قرار دهد,

پادشاهی خواب می بیند پادشاهی دیگر متولد خواهد شد.

پیشگویان گفته اند انسانی خواهد آمد:نیک سرشت,قدرتمند,بی پروا...

انسانی خواهد آمد رنج کشیده که رنج بشر را از بین خواهد برد,افسانه ای واقعی به بلندای تاریخ هستی شروع میشود...

و:

و اینجا اکباتان (پایتخت کشور ماد) و امشب شب شروع یک ماجرا.پادشاه ماد,آستیاگ خواب می بیند که از دخترش ماندانا آنقدر آب رفت که اکباتان و کشور ماد و تمام سرزمین آسیا را غرق کرد. آستیاگ تعبیر خواب خویش را از مغ ها پرسید. آنها گفتند از ماندانا فرزندی پدید خواهد آمد که بر ماد غلبه خواهد کرد. این موضوع سبب شد که تصمیم بگیرد دخترش را به بزرگان ماد ندهد، زیرا ‌‌ترسید که دامادش مدعی خطرناکی برای تخت و تاج او بشود. بنابراین دختر خود را به کمبوجیه اول (که یک نجیب زاده ی پارسی بود و او را آرام و بی خطر میدید) به زناشویی داد. آستیاگ

 

ماندانا پس از ازدواج با کمبوجیه باردار شد و شاه این بار خواب دید که از شکم دخترش تاکی رویید که شاخ و برگ های آن تمام آسیا را پوشانید. پادشاه ماد، این بار هم از مغ‌ها تعبیر خوابش را خواست و آنها گفتند، تعبیر خوابش آن است که از دخترش ماندانا فرزندی به وجود خواهد آمد که بر آسیا چیره خواهد شد. آستیاگ به مراتب بیش از خواب اولش به هراس افتاد و از این رو دخترش را به حضور طلبید. پادشاه ماد بر اساس خوابهایی که دیده بود از فرزند دخترش سخت وحشت داشت، پس فرزند دخترش را که پسر بود به یکی از بستگانش هارپاگ، که در ضمن وزیر و سپهسالار او نیز بود، سپرد و دستور داد که طفل را نابود کند.

 

 

هارپاگ طفل را به خانه آورد و ماجرا را با همسرش در میان گذاشت. در پاسخ به پرسش همسرش راجع به سرنوشت کوروش، هارپاک پاسخ داد وی دست به چنین جنایتی نخواهد آلود, چون که مهر کودک در دل هارپاگ نشسته بود و همچنین ممکن بود که ماندانا بعد از پدر بر تخت نشیند و از هارپاگ انتقام سختی بگیرد. پس کوروش را به یکی از چوپان‌های شاه به‌ نام میتراداد (مهرداد) داد و از او خواست که وی را به دستور شاه به کوهی در میان جنگل رها کند تا طعمه حیوانات وحشی گردد.

 

چوپان کودک را به خانه برد. وقتی همسر چوپان به نام سپاکو(به معنای سگ ماده)از موضوع با خبر شد, با ناله و زاری به شوهرش اصرار ورزید که از کشتن کودک خودداری کند و بجای او، فرزند خود را که تازه زاییده و مرده بدنیا آمده بود، در جنگل رها سازد. مهرداد شهامت این کار را نداشت ولی در پایان نظر همسرش را پذیرفت. پس جسد مرده فرزندش را به ماموران هارپاگ داد و خود سرپرستی طفل را به گردن گرفت.همسر چوپان به خاطر زیبایی طفل نام او را "کوروش(ع)" نامید.("کور" همان "خور" به معنای خورشید است و "وش" یعنی مانند.نام مبارک کوروش(ع) یعنی:مانند آفتاب)

 

 

روزی کوروش که به پسر چوپان معروف بود با گروهی از فرزندان امیرزادگان بازی می‌‌کرد. آنها قرار گذاشتند یک نفر را از میان خود به نام شاه تعیین کنند و کوروش را برای این کار برگزیدند. کوروش همبازی های خود را به دسته‌های مختلف بخش کرد و برای هر یک وظیفه‌ای تعیین نمود و دستور داد پسر آرتم بارس را که از شاهزادگان و سالاران درجه اول پادشاه بود و از وی فرمانبرداری نکرده بود تنبیه کنند. پس از پایان ماجرای فرزند آرتم بارس به پدر شکایت برد که پسر یک چوپان دستور داده است وی را تنبیه کنند. پدرش او را نزد آستیاگ برد و دادخواهی کرد که فرزند یک چوپان پسر او را تنبیه و بدنش را مضروب کرده است. شاه چوپان و کوروش را احضار کرد و از کوروش سوال کرد: "تو چگونه جرأت کردی با فرزند کسی که بعد از من دارای بزرگترین مقام کشوری است, چنین کنی؟" کوروش پاسخ داد: "در این باره حق با من است, زیرا همه آن‌ها مرا به پادشاهی برگزیده بودند و چون او از من فرمانبرداری نکرد، من دستور تنبیه او را دادم، حال اگر شایسته مجازات می‌‌باشم، اختیار با توست.

 

 

آستیاگ از دلاوری کوروش و شباهت وی با خودش به اندیشه افتاد. در ضمن بیاد آورد، مدت زمانی که از رویداد رها کردن طفل دخترش به کوه می‌‌گذرد با سن این کودک برابری می‌کند. بنابراین آرتم بارس را قانع کرد که در این باره دستور لازم را صادر خواهد کرد و او را مرخص کرد. سپس از چوپان درباره هویت طفل مذکور پرسش هایی به عمل آورد. چوپان پاسخ داد: "این طفل فرزند من است و مادرش نیز زنده است." اما شاه نتوانست گفته چوپان را قبول کند و دستور داد زیر شکنجه واقعیت امر را از وی جویا شوند.

 

 

چوپان در زیر شکنجه وادار به اعتراف شد و حقیقت امر را برای آستیاگ آشکار کرد و با زاری از او بخشش خواست. سپس آستیاگ دستور به احضار هارپاگ داد و چون او چوپان را در حضور پادشاه دید، موضوع را حدس زد و در برابر پرسش آستیاگ که از او پرسید: « با طفل دخترم چه کردی و چگونه او را کشتی؟ » پاسخ داد: « پس از آن که طفل را به خانه بردم, تصمیم گرفتم کاری کنم که هم دستور تو را اجرا کرده باشم و هم مرتکب قتل فرزند دخترت نشده باشم

 

آستیاگ چون از ماجرا خبردار گردید خطاب به هارپاگ گفت: امشب به افتخار زنده بودن و پیدا کردن کوروش جشنی در دربار برپا خواهم کرد. پس تو نیز به خانه برو و خود را برای جشن آماده کن و پسرت را به اینجا بفرست تا با کوروش بازی کند. هارپاگ چنین کرد.شب هنگام هارپاگ خوشحال و بی خبر از همه جا به مهمانی آمد. شاه دستور داد تا از گوشتهایی که آماده کرده‌اند به هارپاگ بدهند ؛ سپس به هارپاگ گفت می‌خواهی بدانی که این گوشتهای لذیذ که خوردی چگونه تهیه شده‌اند.سپس دستور داد ظرفی را که حاوی سر و دست و پاهای بریده فرزند هارپاگ بود را به وی نشان دهند. هنگامی که ماموران شاه درپوش ظرف را برداشتند هارپاگ سر و دست و پاهای بریده فرزند خود را دید و گرچه به وحشت افتاده بود. خود را کنترول نمود و هیچ تغییری در صورت وی رخ نداد و خطاب به شاه گفت: هرچه شاه انجام دهد همان درست است و ما فرمانبرداریم.این نتیجه نافرمانی هارپاگ از دستور شاه در کشتن کوروش بود.

 

 از آنطرف آستیاگ مغان را به حضور طلبید و در مورد کوروش و خوابهایی که قبلاً دیده بود دوباره سوال کرد و نظر آنها را پرسید. مغان به وی گفتند که شاه نباید نگران باشد زیرا رویا به حقیقت پیوسته و کوروش در حین بازی شاه شده‌است پس دیگر جای نگرانی ندارد و قبلاً نیز اتفاق افتاده که رویاها به این صورت تعبیر گردند. شاه از این ماجرا خوشحال شد و کورش را خواسته و به او گفت :"فرزند به خاطر یک خواب پوچ می خواستم تو را آزار دهم,اینک به پارس نزد پدر و مادرت برو".بدین صورت کوروش دوره ی جوانی اش را در پارس گذراند.


 

کوروش در میان همسالان از لحاظ قدرت,چابکی,شهامت و ..سرآمد بود.در سوارکاری و زوبین اندازی رقیب نداشت.

کوروش از خوردن شراب متنفر بود و آن را موافق عقل نمی دانست.او در میان قوم پارس به پاکدامنی,سلحشوری,شجاعت و با هوشی زبانزد بود.کوروش در دربار کمبوجیه اول خو و اخلاق والای انسانی پارس‌ها و فنون جنگی و نظام پیشرفته آن‌ها را آموخت و با آموزش‌های سختی که سربازان پارس فرامی‌گرفتند پرورش یافت.

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٢/٦ توسط  | نظرات ()

HTML clipboard

کوروش در ابتدا به فکر شوراندن قوم پارس بر علیه ماد نبود,مسبب اصلی حمله به ماد هارپاگ بود که همواره  در فکر انتقام گرفتن از آستیاگ بود.قضیه از این قرار بود که هارپاگ نامه ای را در شکم خرگوشی نهاد وخرگوش را نزد کوروش فرستاد.در نامه ی هارپاگ این چنین نوشته شده بود:((ای پسر کامبیز(کمبوجیه),خدا تو را حفظ می کند وگرنه تو اینقدر بزرگ نمی شدی,از آستیاگ که می خواست تو را بکشد انتقام بگیر.او مرگ تو را می خواست و اگر تو امروز زنده ای اول از خدا و بعد از او از من است.گمان می کنم که از قضیه مطلعی که چگونه مرا مجازات کرده از این جهت که نخواستم تو را بکشم.اگر به من اعتماد کنی شاه تمام ممالکی خواهی بود که آستیاگ بر آن حکومت می کند.پارسی ها را به قیام وادار کن و آنها را به جنگ ماد بیاور.اگر آستیاگ مرا سردار قشون ماد کند کار به میل تو خواهد بود, و اگر دیگری را انتخاب کند نجبای ماد با تو او را از تخت به زیر خواهند کشید.همه چیز آماده است.زود اقدام کن.))

 

 

کوروش با  تدبیر و زیرکی تمام پارس ها را برای حمله به ماد راضی کرد, وچون پارسها از حکومت ماد ناراضی بودند این کار بسیار سریع صورت گرفت.کوروش با لشکر عظیمی به پارس حمله کرد و آستیاگ هم برای جنگ آماده شد و سپهسالاری قشون خود را به هارپاگ داد.دو لشکر به هم رسیدند و به خاطر قرارهایی که از قبل گذاشته شده بود قسمتی از لشکر ماد به لشکر پارس پیوستند و قسمت دیگر یا کشته شدند و یا از ترس فرار کردند.چون خبر به آستیاگ رسید تمام مغ هایی که تعبیر خواب اشتباه کرده بودند را سر برید.سپس آستیاگ با لشکری به پارس حمله کرد و در این حمله شکست خورد و اسیر گردید.(بر اساس سالنامه ی بابل 554 ق.م) عاقبت کار آستیاگ 35 سال حکومت بود که به دلیل شقاوتها و خوشگذرانیهای او حکومتش نابود شد.

 

 

کوروش بعد از دستگیری آستیاگ نهایت احترام را به او  گذاشت و او را نزد خود نگه داشت و پس از آن فرمانداری منطقه ی بارکانی را به او داد.کوروش همچنین با آمی تیس دختر آستیاگ و خاله ی ناتنی خود ازدواج کرد.امااین حرکت بیشتر جنبه ی سیاسی داشت  و برای استحکام بیشتر روابط بین ماد و پارس بود.در این که پارس ها بعد از حمله به ماد تحت تاثیر فرهنگ ماد قرار گرفتند هیچ شکی نیست زیرا مادیها هم مانند پارسی ها آریایی بودند.از طرف دیگر دین و زبان هر دو قوم یکی بود.بعد از آن اکباتان یکی از پایتخت های مهم سرزمین کوروش شد و مردمان او را شاه بزرگ,شاه شاهان و شاه تمامی کشورها نامیدند.کوروش ابتدا سرزمین های متعلق به ماد را که شامل پارت,هیرکانی,ارمنستان بود را تصرف کرد و در سال 549 ق.م کل سرزمین عیلام را ضمیمه ی امپراطوری خود کرد.کوروش پس از استقرار کامل شورایی مرکب از هفت تن از بزرگان تشکیل داد به نام "شورای سلطنت" که شاه در راس آن بود.او با انتخاب اعضای این شورا از قبایل گوناگون, وحدت قلمرو پادشاهی اش را حفظ کرد.

HTML clipboard

اولین جنگ خارجی کوروش,جنگ با لیدیه بود.لیدیه دولتی بود در مغرب آسیای صغیر(ترکیه ی فعلی) که پادشاه آن کرزوس پسر آلیات به تخت شاهی نشست.او به تبعیت از پدر در صدد توسعه ی مملکت بر آمد وابتدا شهر "می لت" را که مستعمره ی مهم یونانی ها در آسیای صغیر بود را به لیدیه افزود.بعد سایر مستملکات یونانی در آسیای صغیر را به اطاعت خود درآورد.این پادشاه بر وسعت پایتخت خود سارد  افزود و آن را یکی از معروف ترین شهرها کرد.شهر سارد به واسطه ی موقعیت جغرافیایی خود بین بابل و آشور و یونان مرکز علوم شرقی وفلسفه گردید,ثروت و جواهرات کرزوس در آنجا زبانزد خاص وعام بود.

 

و اما ماجرای جنگ از این قرار بود:وقتی خبر سقوط دولت ماد به کرزوس رسید به فکر فرو رفت چون او با پادشاه ماد خویشاوندی داشت و در ضمن منازعات لیدی با ماد به صلحی طولانی منتهی شده بود,در صورتی که روابط با شاه جدید ایران معلوم نبود.بنابراین کرزوس تصمیم گرفت نگذارد رقیب تازه نفس قوی گردد و با امید به خزانه ی پر و اجیر کردن سپاه یونان خود را آماده ی جنگ کرد که این موضوع خوشایند لیدی ها نبود.شخصی به نام " ساندانیس"که از مشاوران کرزوس بود به او گفت:((من تصمیم تو را نمی پسندم چرا که تو با مردمی ستیز می کنی که که لباسشان از پوست حیوانات,غذایشان از زمین های کم حاصل و مشروبشان جز آب نبوده.اگر بر آنها چیره شوی چه نفعی می بری و اگر مغلوب شدی آنان نعمات کشور ما را می چشند و بیرون می روند.خدای را شکر که آنها به فکر اینجا نیفتاده اند))

 

این سخنان تاثیری در کرزوس نداشت و  با حقه و نیرنگ مردم کشورش وبزرگان حکومت را به جنگ راضی کرد.کرزوس همچنین از نبونید پادشاه بابل و آمازیس فرعون مصر کمک خواست واتحاد آنان را خواستار شد آنان هم وعده ی کمک به کرزوس را دادند چون هر دو از بزرگ شدن پارس نگران بودند.پادشاه لیدی سپاه عظیمی را از یونان جمع کرد و راهی جنگ شد.در این حال خبر به کوروش رسید.کوروش با شجاعت تمام تصمیم به جنگ گرفت و با سپاهی عظیم راهی لیدی شد.کرزوس از رود هالیس که در مرز ماد و لیدی بود گذشت و وارد کاپادوکیه شد.کرزوس کاپادوکیه را غارت کرد و به پتریوم در نزدیکی دریای سیاه رسید و مردم آنجا را به بردگی گرفت و انسانهای زیادی را کشت.کوروش در پتریوم به کرزوس رسید و به او پیشنهاد داد اگر تحت تبعیت پارس ها درآید سلطنتش در لیدی باقی می ماند.اما کرزوس این پیشنهاد را نپذیرفت.ارتش کرزوس دارای یکپارچگی نبود چون سربازانش هرگز در کنار یکدیگر نجنگیده بودند اما ارتش کوروش دارای هماهنگی زیادی بود.

 

 سواره نظام ایران را ده هزار مرد جنگی و حدود صد ارابه ی داس دار تشکیل می داد.سپاه ایران همچنین شترانی داشت که بر روی هر یک از آنها دو مرد جنگی سوار بود و به محض ورود به میدان جنگ هراس زیادی در دل دشمن می انداخت.در همین حین سپاه مصر هم به سپاه لیدی پیوست.اما کوروش نگذاشت که ایمان سپاهیان ضعیف شود و رو به سپاهیان خود کرده وبه آنها گفت:((خدای بزرگ همراه ماست و پیروزی از آن ما)).


فرمانده ی سواره نظام کوروش کریزانتاس بود و در سمت چپ او آرشام در راس پیاده نظام قرار داشت.در ردیف اول هم آبرادات پادشاه شوش و پهلوان نامی و متحد قدیمی پارس قرار داشت.جنگ شروع شد و در بیشتر جناحها جنگ به نفع ارتش ایران تمام شد.همچنین جنگ ارتش ایران با ارتش مصر به نفع ایران تمام شد.کوروش در این هنگام دستور داد جنگ در این ناحیه تمام شود و باقیمانده ی مصریان را هلاک نکنند.این حرکت بزرگوارانه ی کوروش سبب شد که مصریان به دوستان وفادار کوروش تبدیل شوند و همراه لشکر ایران در آیند.

 

 

شب فرا رسید و دو لشکر خسته و افگار دست از جنگ کشیدند.جنگ به همین منوال تا چند روز ادامه داشت و چون سپاه کرزوس تلفات زیادی داده بود عقب نشینی کرد و به سارد برگشت و ترجیح داد منتظر بنشیند تا نیروهای کمکی از راه برسند .کوروش هم ترجیح داد سپاهیان خود  را خسته نکند و به دنبال کرزوس راه نیفتاد.همچنین کرزوس از از کاپادوکیه و پتریوم عقب نشینی کرد و آن را به ایران واگذار کرد.کوروش هم دستور داد تا تمام ویرانی ها از نو ساخته شود.کرزوس با خیال آسوده به سارد برگشت و به بیشتر سپاهیان اجازه داد تا به استراحت بروند.متحدانش هم به خیال این که اتفاقی نمی افتد او را ترک کردند غافل از اینکه پادشاه ایران قبل از اینکه کرزوس بخواهد اتحاد جدیدی تشکیل دهد به سرعت دست به کار شد و به سارد لشکر کشی کرد.

 

وقتی لشکر ایران به دشت بزرگ پیرامون لیدی رسید شاه لیدی آنچه می دید را باور نکرد بنابراین به سرعت تمام سپاهش را به صف کرد و مغرورانه وارد میدان نبرد شد.اما خداوند این گونه خواست که سپاه لیدی شکست بخورد.دلیل اصلی شکست این بود که سپاه ایران دارای شترانی بود  که وقتی وارد نبرد می شدند باعث رم کردن اسبان سواره نظام سپاه کرزوس می شدند.بدین ترتیب سپاه لیدی از دشت عقب نشینی کرد و به درون قلعه پناه برد.سپاه ایران چهارده روز لیدی را محاصره کردند و سر انجام با کیاست و زیرکی ایرانیان سپاه وارد شهر شد و با رشادت ها و فداکاریهای بسیار توانستند شهر سارد را به تصرف خود در آورند.بدین ترتیب شهر سارد که اهمیت بین المللی داشت و یک شهر فرهنگی وسیاسی بود به تصرف ایرانیان درآمد.تصرف شهر سارد در سرمای طاقت فرسای زمستان آسیای غربی خود یکی از معجزاتی بود که صورت گرفت و مطمئنا امداد و کمک بسیار خداوند باعث شد تا بزرگ مرد پارسی بتواند سارد را تصرف کند.


به دستور کوروش بزرگ سربازان پارسی شمشیر در غلاف کرده و هیچ بی حرمتی به اشخاص و مکان های شهر صورت نگرفت.رفتار بزرگ منشانه ی کوروش باعث تعجب اهالی سارد شد که انتظار قتل و غارت را داشتند.

 

یکی از معجزات الهی که در این واقعه رخ داد معجزه ی پسر کر ولال کرزوس بود.می گویند کرزوس پسری داشت کر وگنگ که طبق پیشگویی غیب گویان او روزی که باید سخن بگوید سخن می گوید.قضیه از این قرار بود که بعد از اینکه سپاهیان ایران وارد کاخ پادشاهی کرزوس شدند و یکی از سربازان ایرانی خواست تا او(کرزوس) را به واسطه ی عدم آشنایی و مانند دیگر سربازان وفادار کاخ بکشد ناگهان پسر کرزوس که در کنار پدرش بود و پدر را بسیار دوست داشت  فریاد زد:((ای مرد پدرم کرزوس را نکش)) و از این وقت به سخن گفتن افتاد.

 

یکی دیگر از معجزاتی که با اراده ی الهه ی نور صورت گرفت معجزه ی باران بود.ماجرا از این قرار بود که کرزوس به همراه چهارده تن از یارانش از کوروش خواستند برای آنها آتشی مهیا کند تا آنها( کرزوس و یارانش) خود را در آن انداخته و بسوزند تا از ننگ تسلیم شدن و شکست خوردن در جنگ رهایی یابند.کوروش در ابتدا مخالفت کرد اما با اصرار بیش از حد کرزوس و به دستور کوروش آتشی عظیم مهیا گشت.کرزوس و یارانش لباسشان را در آوردند و پس از وداع خود را برای انداختن در آتش مهیا کردند.اشک در چشمان تمام مردم لیدی و حتی در چشمان ایرانی ها و حتی در چشمان کوروش جمع شده بود.یک واقعه ی غم انگیز در شرف رخ دادن بود که ناگهان به اراده ی خداوند ابرهای سنگینی در آسمان سارد پدیدار گشت و چنان باران تندی بارید که آتش را به سرعت خاموش کرد.این اتفاق باعث شادی همگان شد.کوروش این باران را به فال نیک گرفت و آن را نشانه ای از رحمت الهی دانست و دستور داد تا کرزوس و یارانش در امنیت کامل باشند.

 

پس از آن که کوروش کرزوس را مورد عفو قرار داد و به مردم لیدی صدمه ای وارد نکرد مهر ایرانیان در دل لیدیها نشست و مردم این دو مملکت با یکدیگر پیمان برادری و صلح بستند.پس از آن کرزوس و کوروش درباره ی وضعیت شهر با یکدیگر به گفتگو پرداختند اما کوروش از وضعیت کشور لیدی ناراحت و ناخشنود شد زیرا در لیدی مردم چندین خدا را می پسندیدند و همچنین دختران لیدی فاحشگی را برای خود مجاز می دانستند و پدران تن دختران خود را در بازارها به فروش می رساندند.لیدیها همچنین  ثروت و جواهر آلات را بسیار دوست داشتند ودنیا پرستانی تمام عیار بودند.پس از آن کوروش با وضع قوانین بر پایه ی فرهنگ اصیل و اهورایی ایرانیان در لیدی توانست وضعیت این مملکت را دگرگون کند.کوروش پس از آن سردارانی وفادار را در لیدی به پست های مهم گماشت و این سرداران توانستند با رشادت ها و قهرمانیهای بسیار تمام مستعمرات یونان را به تصرف در آورند و فرهنگ والای ایرانی را در آنجا حکمفرما کنند.کوروش نیز به همراه کرزوس به پاسارگاد (که به دستور او در حال ساخت بود) برگشت و قصری زیبا و برازنده ی پادشاه لیدی را به او داد و قسمتی از کارهای مملکتی را به او سپرد و او را مشاور صدیق خود قرار داد.

HTML clipboard

حمله دوم کوروش متوجه مشرق شد قبائل وحشی وعقب افتاده گیدروسیا و باکتریا که در نواحی مشرق سکونت داشتند سر به طغیان برداشتند و برای حفظ نظم و آرامش کشور لازم بود که گوشمالی ببینند.
گیدروسیا شامل سرزمینی است که بین ایران جنوبی و سند واقع شده و امروز به مکران و بلوچستان موسوم است و باکتریا همان بلخ است.در کل میتوان ایالات شرقی که کوروش آنها را فتح کرد را اینگونه نام برد:پارت(خراسان),زرنگ(سیستان),هرات,خوارزم,باختر و سغد,گندار,ثه ت گوش,ارخواتیش(قندهار کنونی).

در واقع کوروش به این مناطق حمله کرد ودر این حملات  هیچ جنگ بزرگی بوقوع نپیوست و سپاهیان ایران با مردم این مناطق آنقدر با مهربانی و صلح برخورد میکردند که همه ی مردم این مناطق با مشاهده ی فرهنگ ایرانیان و سخاوت های پدرانه ی کوروش خود را در آرامش و آسایش احساس می کردند و از این که در زیر لوای ایران درآیند بسیار خوشحال می شدند. کوروش پس از سر وسامان دادن مناطق شرقی و گماشتن فرمانداران وفادار و مردم دوست در مناطق شرقی تصمیم گرفت به جنوب شرقی حرکت کند.در جنوب شرقی کوروش به بلخ(باکتریا) رسید و مردم بی فرهنگ و عقب مانده ی این منطقه را چنان متنبه و آگاه کرد که این منطقه بعدها یکی از بزرگترین قطب های فرهنگی ایران شد.

سر انجام کوروش هندیان را هم که از اقوام آریایی بودند را تصرف کرد.سکاها را هم مطیع ساخت و سرداران لایق خود را در آنجا گماشت.کوروش در تمام مناطق مرزی شمال شرقی و شرقی و جنوب شرقی قلعه های مستحکم نظامی بنا کرد و دستور داد تا همگان برای پیشرفت اقتصادی و فرهنگی این مناطق تلاش کنند.او با این کار شالوده ی امپراطوری خود را که اکنون از شرق تا غرب عالم گسترده بود محکم کرد.

زآن پس کوروش , پادشاه صلح, به سمت شمال یعنی قفقاز و ارمنستان لشکرکشی کرد.ارمنستان را به راحتی تصرف کرد و به سمت قفقاز رفت.در آنجا به قومی رسید که زبان نمی دانستند و کوروش با ترجمه و اشاره با آنها گفتگو می کرد.آنها کوروش را بسیار مهربان و با سخاوت یافتند , بنابر این با این که در زیر لوای ایران درآیند هیچ مخالفتی نکردند .آنها گفتند که قوم یاجوج و ماجوج همواره به ما حمله می کنند و مردم ما را می کشند و به اسارت و بردگی میگیرند.بنابراین به کوروش پیشنهاد دادند که ما به تو پول و ثروت زیادی می دهیم و تو هم در عوض برای ما دیوار دفاعی مستحکمی بساز تا از شر قوم یاجوج و ماجوج در امان باشیم.

کوروش قبول کرد که برای آنها دیوار دفاعی مستحکمی بنا کند اما طلاهای پیشنهادی آنها را نپذیرفت و روبه آنها کرده و گفت((مرا به ثروت شما نیازی نیست, ثروت و قدرتی و عزتی که خداوند به من می دهد از همه چیز برتر و والاتر است)).بنابراین ساخت دیوار دفاعی با جدیت تمام شروع شد و کوروش هم در ساخت آن اهتمام کامل داشت.ساختن دیوار دفاعی تمام شد و کوروش تصمیم به بازگشت به پاسارگاد گرفت و هنگام بازگشت از مردم مناطق شمالی خواست تا به او وفادار بمانند.

کوروش پس از بازگشت از شمال مدتی را در پاسارگاد در کنار همسرش کاساندان و فرزندانش سپری کرد و برای اتمام کارهای عمرانی پاسارگاد تلاش فراوانی کرد.کوروش کاساندان را بسیار دوست می داشت و همواره در تمامی جشن ها و مراسم او را همراه خود میبرد و در بیشتر امور زندگی از او مشورت می خواست. پنج فرزند داشت که دو تای آنها پسر و سه تا دختر بودند.دختران کوروش:آتوسا,مرئه,آرتیستون نام داشتند و پسرانش بردیا و کامبیز(کمبوجیه).فرزندان کوروش نیز مانند پدرشان به فرهنگ و هنر و صلح ودوستی علاقه ی بسیار داشتند و اخلاق نیکوی پدرشان را به ارث برده بودند.مثلا آتوسا به نقاشی و معماری علاقه ی بسیار داشت.



 در همین ایام امرای بابل و رجال آن شهر با کوروش ارتباط پیدا کرده و خواستند که برای نجات آنها از چنگ ظلم بالتازار حاکم بابل دست به فتح بابل زند .بابل شهری بود در شرق ایران که یکی از استوارترین و محکمترین پایتختهای دنیا محسوب می شد.دیوارهای اطراف شهر از لحاظ استحکام و بلندی و طول و عرض از عجایب زمانه بود و محاصره بابل با این اوصاف سالها به طول می انجامید.بابل برای در امان ماندن از حمله ی دشمنان سدی بین دجله و فرات زده بود و در جوار رودهای مزکور خندق های عمیقی کنده بود تا سواره نظام دشمن در موقع جنگ به مشکل برخورد.رود فرات از وسط شهر بابل می گذشت.پلی بر روی فرات در بین شهر آن را به هم پیوند می داد.در یک طرف پل قصر سلطنتی و ابنیه و عمارات و باغ های معلق حیرت آور قرار داشت و در قسمت دیگر معبد بزرگ مقدس بل رب النوع بزرگ بابلی ها.


 

کاهنان بابل شخصی به نام نبونید را بر تخت نشاندند.نبونید میل عجیبی به آثار عتیقه داشت وکارش این بود که استوانه های معابد قدیمی را به وسیله ی حفریات بیرون آورد و بداند فلان معبد را چه کسی و در چه زمانی ساخته است.با این حال اهل مملکت داری نبود وزمام امور را به دست پسرش بالتازار سپرده بود.بالتازار جوانی فعال و پر شور بود.در معبد بل خدای بزرگ مردوک با ارتفاع دوازده ارش قرار داشت که داراری اعتبار و اهمیت و تقدس فراوان بود.نبونید با توجه به علاقه اش به آثار باستانی دیگر ملل مجسمه های ارباب خدایان دیگر را به بابل آورده بود که موجب ناراحتی و دو دستگی روحانیون بابل شده بود و از طرفی اسرای قوم یهود که از زمان بخت النصر(حدود هفتاد سال قبل) در اسارت  بردگی به سر می بردند همواره منتظر وقوع اتفاقی بودند که پیشگویان یهود وقوع آن را با احراز شرایطی قطعی می دانستند.

پیشگویان یهودی پیش بینی کرده بودند که که اگر اولا بابل شهری ثروتمند و آباد و بزرگ شود و ثانیا دشمنان داخلی و اسرای ناراضی در بابل باشند و ثالثا پادشاه بابل خوشگذران هوسران و بی لیاقت شود شهر بابل سقوط خواهد کرد و اسرا همگی آزاد خواهند شد و تمدن بابل منقرض خواهد شد.بدین ترتیب تمامی اسباب و شرایط پیشگویان در زمان بالتازار ایجاد شد و بالاخره بشارتی که پیامبران و پیشگویان میدادند بوقوع پیوست و کوروش در بهار سال 539 قبل از میلاد با فراهم کردن سپاه و تدارکاتی عظیم راهی بابل شد و از رود دجله گذشت. کوروش در راه بابل به رود گیندس(کرخه ی امروزی) رسید.

در آنجا یکی از اسب های مقس او خود را به آب زد تا از آن عبور کند اما شدت آب به حدی بود که اسب را با خود برد.کوروش همانجا قسم خورد سطح آب را به حدی پایین آورد که حتی یک زن بدون اینکه حتی زانوانش خیس شود بتواند از رود عبور کند.بنابراین به سپاهیان  دستور داده شد تا سی و شش نهر و مجرای فرعی در کنار رود بکنند تا آب رودخانه به درون آنها برود و از شدت فشار آب کاسته شود.این کار شش ماه به طول انجامید و تمام تابستان صرف این کار شد.کوروش به شهر نزدیک شد و با بابلیان جنگید اما بابلیان خیلی زود شکست خوردند و به داخل قلعه پناه بردند.کوروش شهر را محاصره کرد اما بابلیان اعتنایی نکردند زیرا آذوقه ی چند سال را در انبارهایشان ذخیره کرده بودند.نبونید مطمئن بود که ایرانیان نمی توانند مدت زیادی را در پشت دیوارهای شهر سپری کنند و به زودی به زانو در خواهند آمد و به کشورشان باز خواهند گشت.در بیرون شهر سپاهیان ایران در حال کندن دالان های زیر زمینی بودندو در اطراف رود حفاریهایی کردند اما بابلیان به حکمت کار ایرانیان پی نبردند و آنها را مسخره می کردند.یک روز صبح وقتی از خواب بیدار شدند دیدند که هیچ کس بیرون شهر نیست وگمان کردند که ایرانیها خسته شده و رفته اند.

کمی از صبح می گذشت.بالتازار در قصر خود ضیافت بزرگی ترتیب داده بود و در آن مجلس ایرانیان را  مسخره می کردند.بالتازار وقتی شراب نوشید و مست شد شروع به پرستش بت ها کرد همگی درباریان او نیز در حین مستی این کار را انجام دادند.در همان حال پرستش بت ها خداوند یکتای عالم اراده کرد و معجزه ای بوقوع پیوست که مگان را متعجب کرد:ناگهان انگشتان دستی بیرون آمد و در برابر شمعدان بر گچ دیوار قصر چنین نوشت:

((منه-ثکل-فرس(Nane-thecel-phares)))

پادشاه کف دست را که می نوشت دید وبسیار ترسید و مظطرب شد و لرزه بر زانوانش افتاد.پس به سرعت کاهنان و حکیمان و را فراخواند به آنها گفت هر که این نوشته را بخواند و آن را تفسیر کند به او ثروتی عظیم خواهم داد و او را حاکم سوم مملکت خواهم کرد.ولی هیچ کدام از حکیمان و جادوگران نتوانستند نوشته را بخوانند یا تفسیرش کنند.اما ملکه ی بابل به بالتازار گفت من شخصی را در این شهر میشناسم که  حکیم دانا و با هوشی است و علم تعبیر خواب دارد و گره از عقده ها و معماها می گشاید و رئیس تمام جادوگران,حکیمان و منجمان است.نام او دانیال نبی(ع) است.آنگاه دانیال را فرا خواندند و تفسیر نوشته را از او خواستند.دانیال پیامبر فرمود:تفسیر کلام این است:((خداوند سلطنت تو را شمرده و آن را به انتها رسانیده است.))

اما بالتازار این کلام را خرافه و توهم و سحر و جادو دانست و جدی نگرفت.هنوز دقایقی از پیشگویی دانیال نگذشته بود که خبر عجیب و غیر منتظره ای در شهر پیچید و این خبر به سرعت به بالتازار رسید.خبر این بود:((بابل تسخیر شد)).ماجرا از این قرار بود که ایرانیان با انحراف رود فرات و پایین آوردن آب آن از مجرای ورودی که آب به شهر می رفت داخل شهر شده بودند و از غفلت بابلیان استفاده کرده و شهر را تسخیر کرده بودند.همگان در جشن مات و مبهوت شدند.کوروش به همراه گوبریاس فرمانده ی نظامی اش و سپاهیان وارد جشن و ضیافت شدند و با گارد پادشاه درگیر شده و آنها را شکست دادند.بالتازار با گوبریاس فرمانده ی دلاور سپاه جنگید و کشته شد.بدین ترتیب بابل با آن همه قدرت مادی و معنوی به راحتی و بدون جنگ و خونریزی اما با سیاست و کیاست و زیرکی ایرانیان تسخیر شد.کوروش پس از فتح بابل به معابد بابل رفت و خدای یکتا را پرستید و شکر کرد.

نخستین تصمیم سیاسی کوروش سپردن حکومت به گوبریاس بود.سپس به کاتبانش دستور داد تا بر لوحه های سفالین اصول سیاست مذهبی او را بنویسند و بدین ترتیب(( اولین منشور جهانی حقوق بشر)) توسط کوروش کبیر بیان شد. در واقع کوروش با این کار حقوق از دست رفته ی بشر را باز پس گرفت و استیفا کرد.متن کتیبه ی کوروش بدین شرح بود:

((منم کـوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِـل، شاه سومر و اَکَد، شاه چهار گوشه جهان. پسر کمبوجیه، شاه بزرگ … نوه کورش، شاه بزرگ … نبیره چیش‌پیش، شاه بزرگ …

آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گام‌های مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابِـل بر تخت شهریاری نشستم. مردوک خدای بزرگ دل‌های پاک مردم بابـل را متوجه من کرد … زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.

ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. وضع داخلی بابل و جایگاه‌های مقدسش قلب مرا تکان داد … من برای صلح کوشیدم.

من برده‌داری را بر‌انداختم، به بدبختی آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم که هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند.

مَـردوک خدای بزرگ از کردار من خشنود شد … او برکت و مهربانی‌اش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم …

من همه شهرهایی را که ویران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نیایشگاه‌هایی که بسته شده بودند را بگشایند. همه خدایان این نیایشگاه‌ها را به جاهای خود بازگرداندم.

همه مردمانی که پراکنده و آواره شده بودند را به جایگاه‌های خود برگرداندم و خانه‌های ویران آنان را آباد کردم. همه مردم را به همبستگی فرا خواندم. همچنین پیکره خدایان سومر و اَکَـد را که نَـبونید بدون واهمه از خدای بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودی مَردوک خدای بزرگ و به شادی و خرمی به نیایشگاه‌های خودشان بازگرداندم. بشود که دل‌ها شاد گردد.

بشود، خدایانی که آنان را به جایگاه‌های مقدس نخستین‌شان بازگرداندم، هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم زندگانی بلند خواستار باشند. بشود که سخنان پر برکت و نیکخواهانه برایم بیابند. بشود که آنان به خدای من مَردوک بگویند: ‘‘ به کورش شاه، پادشاهی که ترا گرامی می‌دارد و پسرش کمبوجیه، جایگاهی در سرای سپند ارزانی دار.’’

من برای همه مردم جامعه‌ای آرام فراهم ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم))

 

بدین ترتیب کوروش عدالت راستین را در دنیا برقرار کرد و اینگونه زمین در 2500 سال پیش به بندگان صالح خداوند به ارث رسید.بعد از فتح بابل کوروش  به اکباتان بازگشت و به نبونید آسیبی وارد نیاورد وبه او احترام زیادی گذاشت و او را به کرمان فرستاد و بعد از اینکه نبونید در سال 538 در گذشت برای او عزای عمومی اعلام کرد و مراسم عزای پرشکوهی برایش برگزار کرد.گوبریاس نیز پس از آنکه مدتی در بابل حکومت کرد در گذشت و کوروش یک بابلی را به حکومت گماشت.کوروش برای گوبریاس مراسم گرامیداشت پرشکوهی برگزار کرد.

 

کوروش همچنین فرمان داد تا اسرای یهود به کشورشان باز گردند و دستور به بازسازی اورشلیم(محل اصلی سکونت یهودیان)داد. بدینطریق پس از هفتاد سال دوران بندگی یهود پایان پذیرفته و اورشلیم از نو آباد گردید.یهود عقیده دارد که آنچه واقع شد مصداق همان پیشگوئی هایی است که یشیعاه صدوشصت سال پیش و یرمیاه شصت سال قبل وقوع آنرا خبر داده بودند.کوروش پس از فتح بابل کلیه اموال و اثاثیه معابد را که توسط بختنصر(پادشاه قبل از نبونید در بابل) ضمن خرابی معبد مقدس اورشلیم به غارت رفته بود به یهود بازگرداند.کوروش پس از فتح بابل در سایر کشورها اعلام داشت که خداوند  تمام کشورهای دنیا را بدست من سپرد و فرمان داد تا برای پرستش او معبد مقدس را در اورشلیم بپا سازم.خلاصه پس از فتح بابل یهود از اسارت و بندگی آزاد شد و کوروش و دیگر پادشاهان هخامنشی در ساخت و اتمام معبدو یاری یهود اهتمام داشتند.

 

قسمتی از نوشته های منظومه بابلی که نگاشته شده توسط کاهنان بابل است بدین شرح می باشد:
((در ماه نیسان در یازدهمین روز که خدای بزرگ بر تختش جلوس داشت... کوروش به خاطر باشندگان بابل امان همگانی اعلام کرد.... او دستور داد ویرانیها را بازسازی کنند. و برای اینکار خودش پیشقدم شد و بیل و کلنگ و سطل آب برداشت و شروع به بازسازی دیوار شهر کرد.
مجسمه های خدایان بابل اعم از زن خدا یا مرد خدا را به جاهای خودشان بازگرداند...
درهای زندانها را گشود... و به کسانی که در اثر فشارها در محاصره بودند آزادی داد.))

 

ده سال از فتح بابل می گذرد و بنده ی صالح خداوند , پادشاه صلح ,پادشاه چهار گوشه ی جهان اینک بیش از هفتاد سال دارد.شرق و غرب پس از فتح بابل به عظمت کوروش گویا بود زیرا در روی زمین کشوری نمانده بود که با او برابری نماید.او به تنهایی امپراطوری تمام دنیای آباد را بدست داشت.بسیاری از دوستان وفادارش مرده اند یا در جنگها کشته شده اند. مادر و پدرش سالها پیش از دنیا رفته اند.همسرش کاساندان نیز در قید حیات نیست و تنها فرزندانش برای او باقی مانده اند.در قصر خویش در اکباتان نشسته است و پس از مدتی به خواب میرود.در خواب جبرئیل به خوابش می آید و به او می گوید:((کوروش آماده شو به زودی نزد خداوند خواهی رفت)).کوروش از خواب بر می خیزد و در می یابد که زمان مرگش فرا رسیده است.بنابر این فرزندان و دوستان و درباریان را فرا می خواند و ماجرا را به آنها می گوید.

سپس دو پسر خویش کامبیز و بردیا را فرا می خواند و به آنها اینگونه وصیت می کند:

((فرزندان من، دوستان من! من اکنون به پایان زندگی نزدیک گشته‌ام. من آن را با نشانه‌های آشکار دریافته‌ام. وقتی درگذشتم مرا خوشبخت بپندارید و کام من این است که این احساس در کردار و رفتار شما نمایانگر باشد، زیرا من به هنگام کودکی، جوانی و پیری بخت‌یار بوده‌ام. همیشه نیروی من افزون گشته است، آن چنان که هم امروز نیز احساس نمی‌کنم که از هنگام جوانی ناتوان‌ترم. من دوستان را به خاطر نیکویی‌های خود خوشبخت و دشمنانم را فرمان‌بردار خویش دیده‌ام. زادگاه من بخش کوچکی از آسیا بود. من آنرا اکنون سربلند و بلندپایه باز می‌گذارم. اما از آنجا که از شکست در هراس بودم، خود را از خودپسندی و غرور بر حذر داشتم. حتی در پیروزی های بزرگ خود، پا از اعتدال بیرون ننهادم. در این هنگام که به سرای دیگر می‌گذرم، شما و میهنم را خوشبخت می‌بینم و از این رو می‌خواهم که آیندگان مرا مردی خوشبخت بدانند. مرگ چیزی است شبیه به خواب. در مرگ است که روح انسان به ابدیت می پیوندد و چون از قید و علایق آزاد می گردد به آتیه تسلط پیدا می کند و همیشه ناظر اعمال ما خواهد بود پس اگر چنین بود که من اندیشیدم به آنچه که گفتم عمل کنید و بدانید که من همیشه ناظر شما خواهم بود، اما اگر این چنین نبود آنگاه ازخدای بزرگ بترسید که در بقای او هیچ تردیدی نیست و پیوسته شاهد و ناظر اعمال ماست. باید آشکارا جانشین خود را اعلام کنم تا پس از من پریشانی و نابسامانی روی ندهد. من شما هر دو فرزندانم را یکسان دوست می‌دارم ولی فرزند بزرگترم که آزموده‌تر است کشور را سامان خواهد داد. فرزندانم! من شما را از کودکی چنان پرورده‌ام که پیران را آزرم دارید و کوشش کنید تا جوان‌تران از شما آزرم بدارند. تو کمبوجیه، مپندار که عصای زرین پادشاهی، تخت و تاجت را نگاه خواهد داشت. دوستان یک رنگ برای پادشاه عصای مطمئن‌تری هستند. همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند . هر کس باید برای خویشتن دوستان یک دل فراهم آورد و این دوستان را جز به نیکوکاری به دست نتوان آورد. از کژی و ناروایی بترسید. اگر اعمال شما پاک و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد یافت، ولی اگر ظلم و ستم روا دارید و در اجرای عدالت تسامح ورزید، دیری نمی انجامد که ارزش شما در نظر دیگران از بین خواهد رفت و خوار و ذلیل و زبون خواهید شد. من عمر خود را در یاری به مردم سپری کردم. نیکی به دیگران در من خوشدلی و آسایش فراهم می ساخت و از همه شادی های عالم برایم لذت بخش تر بود. به نام خدا و نیاکان درگذشته‌ی ما، ای فرزندان اگر می خواهید مرا شاد کنید نسبت به یکدیگر آزرم بدارید. پیکر بی‌جان مرا هنگامی که دیگر در این گیتی نیستم در میان سیم و زر مگذارید و هر چه زودتر آن را به خاک باز دهید. چه بهتر از این که انسان به خاک که این‌همه چیزهای نغز و زیبا می‌پرورد آمیخته گردد. من همواره مردم را دوست داشته‌ام و اکنون نیز شادمان خواهم بود که با خاکی که به مردمان نعمت می‌بخشد آمیخته گردم. هم‌اکنون درمی یابم که جان از پیکرم می‌گسلد ... اگر از میان شما کسی می‌خواهد دست مرا بگیرد یا به چشمانم بنگرد، تا هنوز جان دارم نزدیک شود و هنگامی که روی خود را پوشاندم، از شما خواستارم که پیکرم را کسی نبیند، حتی شما فرزندانم. پس از مرگ بدنم را مومیای نکنید و در طلا و زیور آلات و یا امثال آن نپوشانید. زودتر آنرا در آغوش خاک پاک ایران قرار دهید تا ذره ذره های بدنم خاک ایران را تشکیل دهد. چه افتخاری برای انسان بالاتراز اینکه بدنش در خاکی مثل ایران دفن شود. از همه پارسیان و هم‌ پیمانان بخواهید تا بر آرامگاه من حاضر گردند و مرا از اینکه دیگر از هیچگونه بدی رنج نخواهم برد شادباش گویند. به واپسین پند من گوش فرا دارید. اگر می‌خواهید دشمنان خود را تنبیه کنید، به دوستان خود نیکی کنید))

پس از آن پادشاه جاودان  و شهریار روشنایی  به آرامی چشمانش را بست و به سرای جاودان شتافت.


جسد کوروش پس از 20 سال و زمانی که داریوش تمامی شورشها را پایان داد با احترامی خاص و مراسمی قابل توجه به تخت جمشید آورده شد و سپس به پاسارگاد منتقل و در همان جا در کنار همسرش کاساندان به خاک سپرده شد.


"روحش شاد و یادش تا ابد گرامی باد"
 

 

HTML clipboardو اینک پس از هزاران سال ما اینگونه متمدن تر شده ایم:

نسل بشر یکدیکر را سلاخی نمی کنند اما سوراخ می کنند;با فشنگ هایی به بزرگی بمب های هسته ای و شیمیایی .....

بردگان دیگر برای انسانهای بیرحم بیگاری نمی کشند اما  بسیاری از انسانها برای بیرحم ترین اربابان یعنی "صنعت و ماشین" بردگی می کنند....

حاکمان ظالم دیگر بر دنیا حکومت نمی کنند اما  "جمهوریهای دروغین به ظاهر عادل " بر دنیا حکومت می کنند....

منشور حقوق بشر 2500 سال پیش در سازمان ملل نگه داری می شود اما اثری از حقوق بشر در دنیا نیست....

قلم تقدیر می خواهد نام روشنی را در صفحه ی تیره ی روزگار بنویسد اما قلم تقدیر هم مانند صفحه ی روزگار تیره است.....

 

و اینگونه ما از میراث گرانبهای پدرمان کوروش پاسبانی کرده ایم.

درباره وبلاگ
موضوعات
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوند ها
صفحات جانبي




تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.